ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

209

معجم البلدان ( فارسى )

پادشاهى ، او به پىگرد ابراهيم ( ع ) برخاست و او و عشيره‌اش به حران گريختند و از آنجا به كوه بيت المقدس رفتند . اين شهر يكصد و ده سال پس از بيرون آمدن بنى اسرائيل از مصر و آمدن به سرزمين « تيه » و غرق شدن فرعون بنيان نهاده شده بود و بزرگترين انگيزهء بنيانگزارى اين شهر بلائى بود كه از جانشينان موسى بر سر عماليق در شهرهاى شام آمده بود زيرا يوشع بن نون ( ع ) به هنگامى كه جانشين موسى شد با مردم اريحاى غور جنگيد و آنجا را بگشود و مردم آن را بكشت و سوزانيد و اسير كرد و پس از آن جا شهر عمان را بگشود و عماليق را از آن سرزمين به سوى صوبا براند و اين همان قنسرين است . پس شهر حلب را بنيان نهادند و آنجا را دژ پناهنگاه خود و اموالشان ساختند و پس از آن « عواصم » را بنا نهادند . اين جباران همچنان بر آنجا چيره بودند و در دژهاى عواصم پناه مىگرفتند تا خداوند ، داود ( ع ) را بفرستاد و آن را از چنگ ايشان بيرون آورد . من در رساله‌اى كه ابن بطلان متطبب به هلال بن محسن پسر ابراهيم صابى پيرامون سالهاى 440 در دولت بنى مرداس نوشته است چنين خواندم : « ما از رصافه با پيمودن چهار مرحلهء راه به حلب در آمديم . حلب شهرى است با باروى ساخته شده از سنگ سپيد كه شش دروازه دارد . در كنار باروى آن دژى است كه در بالاى آن يك مسجد و دو كنيسه مىباشد و گويند در يكى از آن دو ، مذبحى است كه ابراهيم ( ع ) در آنجا قربانى كرده است . و در پائين دژ غارى است كه گويند گوسفندانش را در آن نگاهدارى مىكرد . گويند هرگاه كه آنها را مىدوشيد مردم را به آن شير مهمانى مىكرد پس ايشان از يكديگر مىپرسيدند : « حلب ام لا ؟ آيا دوشيد يا نه ؟ » [ 307 ] پس شهر بدين نام ناميده شد . در شهر يك جامع و شش بيعه و يك بيمارستان كوچك هست . فقيهان اين شهر به مذهب اماميه فتوا مىدهند . آب آشاميدنى مردم شهر از آب انبارهائى است كه از باران پر مىكنند . دم دروازهء شهر رودخانه‌اى است كه « قويق » خوانده مىشود كه در زمستان پر آب و در تابستان كم آب است . در ميانهء شهر خانهء « علوه » معشوقه بحترى است . حلب شهرى است كه اندكى ميوه و سبزيجات و نبيذ دارد كه آن نيز از كشور روم مىرسد . شاعرانى در اين شهر هستند كه يكى از ايشان بو الفتح بن ابى حصية نام دارد . از شعر اوست : و لما التقينا للوداع ، و دمعها * و دمعى يفيضان الصبابة و الوجدا بكت لؤلؤا رطبا ، ففاضت مدامعي * عقيقا ، فصار الكل في نحرها عقدا « 1 » در آنجا دبيرى نصرانى بود كه گمان مىكنم نام او صاعد بن شمامه باشد كه قطعهء زير را دربارهء خمر سروده است : خافت صوارم أيدى المازحين لها * فألبست جسمها درعا من الحبب « 2 » در اين شهر جوانى به نام ابو محمد بن سنان است ، كه نزديك بيست سال دارد و در استوارى شعر در طبقهء محنّكان ( رسيدگان ) به شمار رود . شعر زير از اوست : إذا هجوتكم لم أخش صولتكم * و إذ مدحت فكيف الريّ باللّهب فحين لم ألق لا خوفا و لا طمعا * رغبت في الهجو ، إشفاقا من الكذب « 3 » در آنجا شاعرى به نام ابو مشكور هست كه شعرى نمكين دارد و حاضر جواب و خوش رو است . در شوخى پر مايه است و در لوندى ، گشاده دست است . او شعر زير را براى پدر خود فرستاده است : يا أبا العباس و الفضل ! * أبو العباس تكنّا أنت مع امّي بلا شكّ * تحاكي الكركدّنا أنبتت ، في كل مجرى * شعرة في الرأس ، قرنا « 4 » پدر در پاسخ او گفت :

--> ( 1 ) . هنگامى كه براى بدرود يكديگر را ديديم اشكهاى او و من ، جوانى و وجد را بيرون مىدادند . اشكهاى او به صورت لؤلؤ تازه و اشكهاى من به صورت عقيق در آمده گردن بند او را تشكيل دادند . ( 2 ) . او از ترس شوخ طبعان ، جسم خود را با زرهى از حبابها پوشانيده است . ( 3 ) . به هنگام نكوهش شما از نيرويتان باك ندارم و به هنگام ستايش شما ، آب بر آتش مىپاشم و هنگامى كه ترس و بيم و اميد از شما نداشته باشم به نكوهش ما يلترم تا از دروغ پرهيز كرده باشم . ( 4 ) . اى ابو العباس داراى فضل ! ابو العباس كنيت توست . تو با مادر من بىگمان مانند كرگدن رفتار مىكنى ! موهاى سر تو به زبرى شاخها است .